رضا قليخان هدايت

1522

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نيست معلوم كه دلها ز غم او چون شد * اين‌قدر هست كه پرخون شده دانايى چند 1014 نيازى صفوى نام ناميش احمد ميرزا نبيرهء سلطان العلماء خليفهء سلطان مازندرانيست والد ماجدش سيد مرتضى منصب صدارت و مقام مصاهرت با شاه سلطان حسين صفوى داشته و خدمتش رتبهء دامادى خال بىهمال خود شاه‌طهماسب ثانى را دريافته الحاصل نجيبى هميم و بزرگى كريم بوده و در اصفهان كمال عزت و نهمت داشته در جوانى به اقتضاى عهد شباب عشرت دوست بوده در اوان مشيب بازگشت نموده آذر بيگدلى تاريخش موزون كرده از اشعار اوست : به يك كرشمه زليخاوشى دل ما را * چنان ربوده كه يوسف دل زليخا را * * * تيغ خونريز است آه بىگناهان آه اگر * وقت كشتن فرصت آهى دهد قاتل مرا * * * دل اهل ديارى خوش كه دارد چون تو يارى خوش * كه از يك يار خوش گردد دل اهل ديارى خوش بود بردن وصال و باختن جان تا چه پيش آيد * كه در پيش است ما را با حريفى خوش قمارى خوش * * * از من مبه ببينى سركشى گر صدر هم در خون كشى * ناز از اياز اى نازنين خوش باشد از محمود نه * * * افسوس قاتل بس بود در كيش عاشق خونبها * خون مرا پامال كند از دست برهم سودنى * * *